الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )

529

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )

( 1 ) خود را زشت دانستم و او را ترك گفتم و بيرون شدم تا رسيدم به عباسيه ( دهى بوده در نهر شاهى ) و براى نماز آماده مىشدم و ايستاده بودم و در مقصدى كه دنبالش آمدم ، انديشه مىكردم به ناگاه يك ناشناسى آمد و به من گفت : تو فلانى هستى ؟ نام هندى او را برد ، گفتم : آرى ، او گفت : مولاى خود را پاسخ گو . با او رفتم و پيوسته از راهى به راهى مرا برد تا به خانه و بستانى در آمد و به ناگاه ديدم آن حضرت نشسته و به من فرمود : به زبان هندى كه خوش آمدى اى فلان ، فلان و فلان را در چه حالى گذاشتى تا چهل كس همكاران مرا نامبرد و از هر كدام آنها احوال پرسيد . و سپس آنچه را ما در بارهء آن گفتگو كرده بوديم به من گزارش داد و اين همه را به زبان هندى سخن گفت ، سپس گفت : خواستى با قُمّيها به حج به روى ؟ گفتم : آرى اى آقاى من ، فرمود : با آنها به حج مرو امساله را برگرد و سال آينده به حج برو ، سپس كيسهء پولى كه جلوش بود براى من انداخت و فرمود : اين را هزينهء خود ساز و در بغداد نزد فلانى ، نام او را برد ، مرو و او را از چيزى مطلع مكن ، و با ما به بلد برگشت ( اين جمله از كلام عامرى است - از مجلسى ره ) . سپس پاره گشايش‌ها ( يعنى از معنويات مانند ملاقات امام و غيره - از مجلسى ره ) براى ما رخ داد ( برخى پيكهاى حجاج به ما برخوردند - بعض الفيوج - تصحيح مجلسى ره ) و به ما خبر دادند كه ياران ما از عقبه برگشتند و به حج نتوانستند بروند و ابو سعيد به خراسان رفت و در سال آينده به حج رفت و از طرف خراسان براى ما هديه‌اى فرستاد و مدتى در خراسان اقامت كرد و سپس وفات كرد ، رحمه الله .